دیدم دل ِ تنگی به خود پیچید و سنگی شد
من یه آدم می شناسم که دستشو کرد تو جیبش و یه روز تمام راه رفت
آدم وقتی تو خودشه نمی فهمه باید بیاد دور وایسته از اون جا خودش و نگاه کنه ببین اونی که می بینه چطور جونوریه . همونی که می خواد هست یا نه فقط یه شبحه که فک می کنه همونیه که می خواد باشه هست
یه آدم میشناسم که ، حالا که به خودش نگا می کنه میبینه یه جاهائی همونی بوده که می ترسیده اونجوری باشه ،
همونجوری بوده که وقتی یکی دیگرو اونجوری می دیده میگفته هه اینو " یا دلش خوشه "
یه آدم میشناسم که تازه درست تازه همین امروز بزرگ شده
یه آدم می شناسم که ، حالا که نیگا می کنه میبینه خیلی خسته است خوابش میاد سردشه
و شاید یه جائی تو ناخودآگاهش تیر می کشه
من یه آدم میشناسم که وقتی برگشت دیگه اونی نبود که رفت
میرم بخوابم

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی